بچرخ

 

تا بچرخم

 

تا بچرخد دنیا به دور سرم

 

 

13 پاسخ به

  • ریما می‌گوید:

    فنجون قهوه ات تو این هوای سرد خیلی می چسبه

    مخصوصا اگه بچرخه دنیا دور سرم

    به تات ما هم بیا به روز شده

  • مژده می‌گوید:

    فکر کنم گفتم : عجب تسلسلی ! اولش یاد یه چرخش تند افتادم . الان دو تا چشم مضظرب !
    ….
    …….
    حالا نگی هرکسی از ظن خود شد یار من ، به قول دریدا ( فکر کنم ) : به تعداد خواننده ، ما متن داریم

  • شیما می‌گوید:

    من از بهار و اقاقیا
    که روی حصار سنگی دیوارها می نشیند
    از آفتاب و زلالی بی حد آب
    از روزهای بلند، از شتاب
    از خورشید بیمار پاییزی
    از پایان فصلها
    می ترسم

    من از سکوت می ترسم
    ازتکرار لحظه های بی کلمه
    از دوری واژه ها با ذهن
    من از هر چه مرا منتظر می گذارد
    می ترسم

    و از این صبوری من
    که بازتاب لحظه های مکرریست
    از نوع نقابهای انسانی…
    من از بودن پشت نقاب سرد و بی احساس
    از شعله های سرکش دیوانگی
    می ترسم

    از هنگامی که میدوی
    و هنگامی که خواب آلوده اند
    می ترسم

    من از آواز نوازشگر دستان او
    چشمان صمیمانهء او
    از دست سوزندهء مشتاقش
    مهربانی ممنوع
    دوستی مضحک
    می ترسم

    من از قصه های تکراری
    مکثهای ناگهانیم
    نگاههای مردد
    از غزلهای نیمه تمامِ خط خورده
    می ترسم

    از ابرهای سیاه و محزون
    نشانه های بغض آسمان
    بغض های رفتن
    بدرودهای تلخ
    می ترسم

    بی دلیل از قفس کهنهء شب
    سایه های مرگوار ساده گی
    فضای گنگ بیهودگی
    می ترسم؟!

    من از حس کردن شعرِ نو
    خیال خواب دیدن
    آرزوی تازه
    حرفی تازه تر
    می ترسم

    از شستن واژه ها با باران
    که شفاف شوند
    حرفهای غریبی که برای اولین بار
    جاری شوند
    می ترسم

    از پشت پنجره
    روزی هزار بار شکست
    تا انتظاری از نو آغاز شود
    می ترسم

    از این که یک سره تردید میکنم…


    ببین تمام وجودم گرفته بوی غبار
    مگر نه اینکه از این عذاب می ترسم
    نگو…
    که از شنیدن یک جواب
    می ترسم

  • سجادحسینی می‌گوید:

    قهوه ی خوبی بود ..
    دودشو بیا پیش ما .. در خدمتیم .

    اگه مایل بودی به هم بپیوندیم .

  • زهرا حاتمی می‌گوید:

    سلام
    بچرخ ….
    من ایستاده…
    من راکت…
    دنیا هم چرخید و تند رفت …
    و تو هم…
    کاش تصادف نبود..
    کاش؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 1 =

اول كسي كه در عالم شعر گفت«آدم» بود و سبب آن بود كه هابيل مظلوم را قابيل مشئوم بكشت و آدم را داغ غربت و ندامت تازه شد. در مذمت دنيا و مرثيه فرزند شعر گفت!

امير دولتشاه سمرقندي