نهفته ای پشت هزار اما و اگر

اگر نباشی

گم کرده‎ی من

اگر باشی و اما دلت با دیگری…

 

نمی دانم چرا

لب که می گشایم انگار واژه ها گره می‎خورند به هم

زبانم را گم کرده ام

یا دست و پایم را !؟

 

چشمانت

در عین خاموشی

چقدر حرف برای گفتن دارند

و من ناتوان از برای شنیدنشان

آخر دریای چشمان تو

فرای تصور چونان من قطره ایست

 

 

اما را  اگر بی خیال شویم

باید اعتراف کنم

تو را

می توان دوست داشت

می شود عاشق شد

اگر دلت را

حتی

ذره ای میل من باشد

 

 

– – – – –  – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

+آهنگ انتخابی این پست  Mariage D’Amour  از آلبوم   Romantic Melodies Velvet Piano 2007 می‌باشد.

 

 

 

12 پاسخ به اعتراف

  • رؤیا می‌گوید:

    ته ته تهش….اگر داشت که بازم

    عشق اما و اگر و ای کاش نداره….دلت با اون هست و دلش با توست….اما، ای کاش، این اگرها رو، بی خیال میشدی

  • محمدرضا می‌گوید:

    سلام داداش خوبی؟عجب وبلاگی داریا!!!خداییش قلمت توپه!!شعر بدیم ویرایش می کنی؟
    تازه کم پیداییا!!!بهت بگمممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • علی 1976 می‌گوید:

    اقا میثم دس مریزاد ایول
    یعنی با این شعر تمام حسی که به عشقم دارم رو بیان کردی ممنونت ، امشب راحت میخوابم

  • (ل.ا.سماء): می‌گوید:

    من اگه جاي اون “تو” ي شعرت بودم برات مي نوشتم:

    اگر نيستم،گم كرده ام خودم را و اگر باشم دلم جاي ديگر توست!
    اعتراف را كنار بگذار، من نيز بايد اعتراف كنم تو را بايد دوست داشت بخاطر آنچه در عمق ديدگانم ديده اي! و اي كاش در عمش خودت را مي ديدي كه نقش بسته اي در انتها ترين نقطه ي جانم… و اين انتها ادامه دارد حتي تا مرگ…
    دريغ كه آدمي هيچ گاه نمي تواند خودش را ازپس خودش ببيند!

  • آشنا می‌گوید:

    بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

    بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

    بنشين، ببين كه دختر خورشيد “صبحگاه”

    حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

    بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

    بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

    بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

    بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

    بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

    خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

    بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

    يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

    بنشين، مرو، حكايت “وقت دگر” مگوي

    شايد نماند فرصت ديدار ديگري

    آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

    غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

    بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

    امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

    جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

    بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!…

    اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

    مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

    مي بينمت نخفته بر آن پرنيان سرد

    مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

    درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

    خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

    ياد منت نشسته برابر پريده رنگ

    با خويشتن به خلوت دل مي كني ستيز

    درود بر شما و احساس زیباتون…

  • آشنا می‌گوید:

    سلامی دوباره…من تمام آرشیوتونو خوندم…فوق العادست…لذت بردم….احساس فوق العاده زیبایی دارید.ترکیب شعراتون با موسیقی واقعا زیباست.درود بر شما…

  • عاطفه می‌گوید:

    سلام واقعا عالی ولبریز احساس هست دلم نمیخواد چشم بردارم ازنوشته هاتون منوبه رویا میبره وممنون از انتخاب اهنگ های روح نوازت .ای کاش انقدر وقت داشتم تا یک دل سیر میخواندم ولذت میبردم بارهاو بارها…دستت را به گرمی میفشارم روزگارت خوش باد.

  • حميده می‌گوید:

    سلام . واقعا نمي دانم بايد چه بگويم به اين ذوق سرشار و زيبايتان . هر وقت نوشته هايتان را مي خوانم، سيل اشك از چشمانم سرازير مي شود ؛ بخصوص با آهنگهايي كه براي هر كدامشان پخش مي شود . باز هم ممنونم .

    و بعد از تو
    چيزي از من نماند
    جز پوستي پر از زخم دانه هايي از نامت
    و استخواني كه درد مي كند هنوز
    از اعتيادم به صدايت
    تحرك را هم كه نگو
    مردگيم را بر دوش مي كشد
    همين . !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

13 + 9 =

اول كسي كه در عالم شعر گفت«آدم» بود و سبب آن بود كه هابيل مظلوم را قابيل مشئوم بكشت و آدم را داغ غربت و ندامت تازه شد. در مذمت دنيا و مرثيه فرزند شعر گفت!

امير دولتشاه سمرقندي